خاطرات از زنده گی " گوشه ی از دل نوشته های صبور بیات"
عده ای دوستان در یک مهمانی شام گرد هم جمع شده بودیم .هریک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می کردند...
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
کسی گفت: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
دیگری گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
از من پرسیده شد گفتم: روزی که کارهایم ورشکست شد بهترین و بدترین روز عمرم بوده است.آن روز باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم .
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت دوباره به من رسید
باز از من پرسیدند : بهترین روز زندگی تو چه روزی بوده است از کار اخراج شدن ورشکسته شدن خو قناعت مان را فراهم نکرد؟
گفتم: بهترین روز دیگر زندگی من امروز است.زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمند تر است . من نمی توانم دیروز را بدست بیاورم . آینده هم دست من نیست. اما امروز دست من است .تا آن را هر قسمی که می خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می کنم، همچنان ادامه دادم که که هیچ یادتان هست در سنهای مختلف چه آرزوهایی داشتید؟ گاهی این آرزوها حالا برای مان جالب یا حتی خنده آور است !
همراه با رشد قدی و جسمانی,آرزوها و خواسته های تغییر میکنند، و آرزوی های قدیمی مثل لباس بچگی ها ما می ماند که تنها یادگاری جالب و آن قابل استفاده نیست, یادآور خاطراتی جذاب و شرینند
اما ...گاهی هم وقتی به آرزو میرسیم میبینیم آنچیزی نیست که فکر میکردیم و راضی مان نمیکند و زمانیکه که در حال تلاش بودیم ،برای برآورده کردنش, خوشحال تر بودیم حالا که رسیدیم!
نه اینکه آرزوها پوچ بوده باشد،نه. شرایط تغییر میکند (سن, درک و فهم ,محیط ,داشته ها و نداشته ها و...)
با خودم امشب خلوت کردم آنچه را که گفته بودم به بررسی گرفتم و نتیجه تغییر کرد و یک سوال در ذهنم آمد؟ که دریای زندگیم متلاطم است یا آرام؟
خوب فکر کردم دیدم متلاطم است، هنر اینکه جلوی غرق شدن امواج بزرگ و سهمگین را
در حالیکه که هوای زندگیم طوفانی است بیگرم بلد نیستم، سیستم زندگی در این دنیا, یک قانون ریاضی نیست که اگر از هر روشی حلش کنی , به یک نتیجه واحد برسی
هیچوقت نتیجه را نمیتوانی تضمین کنی زندگی من یعنی همین بی رحمانه و ناعادلانست، سخت و دردآور
و گاهی هم میشود که در همین سفر ,تنها در یک لحظه, تصادفی را تجربه کنم. آن موقع شاید تا سالها و شایدهم تا آخر عمر غصه بخورم و دیدگاهی من نسبت به زندگی تغییر کند؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط عبدالصبور بیات
|
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا